X
تبلیغات
رایتل

داستان های نا تمام

چهارشنبه 27 مهر‌ماه سال 1390 ساعت 12:14 ب.ظ

چند روز پیش جناب اسحاقی تو یکی ازپستهاش، از بچه ها دعوت کرده بود، داستان نیمه تمام مریم مقدس رو با قوه ی تخیل خودشون تمام کنند. ایده ی جالب و دوست داشتنی ای بود برای من. ادامه ی مطلب، ادامه ی داستان از منظر منه.  با توجه به طولانی شدنش،حوصله کردید،خوندید، نقد رو فراموش نکنید. چکش کاری داستان رو گذاشتم واسه وقتی که همه ی نقدها رو شنیدم.ممنون

 . 

.

این اولین سالی بود که داشت توی این مدرسه درس می داد .

مریم فرامرزی دختر بیست و پنج ساله خوش صورتی بود که وقتی لبخند می زند چهره اش شبیه خواهر های روحانی زیبای فیلم های سینمایی می شد .

-

-

همکارانش او را مریم مقدس صدا می زدند بس که محجوب بود و خانم ...

از آن آدمهایی که در اولین برخورد طوری جذبت می کنند که احساس می کنی سالهاست تو را می شناسند . از آن افرادی که انگار خدا آفریده تا سنگ صبور باشند

از آن آدمهایی که می توانی یکهو سفره دلت را برایشان باز کنی و حرف بزنی و او فقط نگاهت کند و تو سبک بشوی ...

این بود که خیلی زود خودش را توی دل خانم اکرمیان - مدیر مدرسه - باز کرد و این باعث حسادت بعضی خانم معلم ها شد . با این وجود رفتار مریم به رغم سن کمش انقدر سنجیده و پخته بود که هیچکس دلخوری از او نداشت و یا بهتر است بگوییم آتو دست کسی نداده بود .

خانم اکرمیان خیلی غیر ارادی مریم فرامرزی را دوست داشت و با اینکه سعی می کرد این علاقه درونی ٬ نمود بیرونی نداشته باشد همه می دانستند که مریم برای او با همه معلمها فرق می کند و این را گاهی با شوخی و خنده و گاهی با طعنه و کنایه بازگو می کردند .

همه چیز خوب بود تا زنگ تفریح روزی که خانم صمیمی معلم کلاس سوم چند تا از خانوم معلمها را دور خودش جمع کرد و شروع کردند به پچ پچ کردن های مشکوک

خانم اکرمیان هم به خاطر حس ششم قوی زنانه اش و هم از روی تجربه سالها مدیر بودنش شستش خبردار شد که این حرفهای درگوشی غیر عادی هستند .

این خاله زنک بازی های مخفیانه چند هفته ای ادامه داشت و خانم اکرمیان یکجورهایی بو برده بود که محور صحبت های خاله خانباجی ها کسی نیست جز مریم فرامرزی ...

با این وجود پرستیژ مدیریتیش ایجاب می کرد که خودش را داخل بحث نکند و با وجود اینکه شدیدا کنجکاو بود ته توی ماجرا را در بیاورد از کسی سوال نمی کرد .

تا اینکه یکروز حال مریم سر کلاس به هم خورد و همه معلمها کلاس هایشان را تعطیل کردند و دویدند توی دفتر ... خانم اکرمیان با توپ و تشر معلمها را روانه کلاسهایشان کرد و مریم هم آب قندی خورد و برگشت سر کلاسش ...

از همانروز پچ پچ ها علنی شدند و چو پیچید که مریم باردار است .

خب زنها این چیزها را بهتر می فهمند اما خانم اکرمیان که مریم را شدیدا دوست داشت و او را 

 

مریم مقدس صدا می زد نمی توانست باور کند این دختر محجوب و معصوم که نه ازدواج کرده و نه نامزد دارد و نه حتی رفتار مشکوکی از او سر زده که نشان بدهد با مردی رابطه دارد حالا یک دفعه اینطوری گند بالا بیاورد و شکمش بالا بیاید ...

خانم اکرمیان چندین بار به پسرش گفته بود که وقتی خدمتش تمام شد می خواهد برایش آستین بالا بزند و دختر خوشگل و فهمیده ای سراغ دارد که می خواهد از او برای پسرش خواستگاری کند . چندین بار هم با کنایه به مریم گفته بود که من اگر مادر شوهرت باشم تو را می گذارم بالای سرم و نمی گذارم آب توی دلت تکان بخورد ...

حالا این چرت و پرتهایی که پشت سر مریم می گفتند عین خوره افتاده بود به جان خانم اکرمیان و هی خودش را می خورد که چطور این موضوع را با مریم در میان بگذارد ...

یکروز دلش را به دریا زد و مریم را کنار کشید و بدون هیچ مقدمه ای گفت :

بچه ات چند ماهه است ؟

مریم که این اواخر رنگ صورتش شدیدا زرد شده بود انگار آب سردی بر سرش ریخته باشند روی صندلی ولو شد . نفس عمیقی کشید و گفت :

پس بالاخره شما هم فهمیدید ؟

بغض گلوش رو گرفته بود، به زحمت حرف می زد

بالاخره، سر از این راز سر به مهر پیش خانم  اکرمیان، باز کرد و گفت:یه روزی تو اینترنت مشغول کارهام بودم، که دیدم از یه آیدی ناشناسی برام پی ام میاد. اول جواب ندادم اما خیلی اصرار کرد، جواب سلامش رو دادم

گفت از وبلاگتون آیدیتون رو برداشتم. نوشته هاتون رو خیلی دوست دارم. یه جورایی آرامش عجیبی به من میده و اینکه خیلی داغون و تنهام. خیلی اصرار کرد تا تنهاش نذارمو به حرفهاش گوش کنم.

گفت که 36 سالشه و 16و 17 سالش که بوده تو سانحه ای معلولیت جزئی، پیدا کرده. اما با پشتکارش تونسته مدرک دکتراش رو بگیره و شرکت مستقلی رو راه اندازی کنه. و خلاصه اینکه از نظر مالی و وجه اجتماعی هیچی کم نداره. اما به شدت تنهاست. چند باری هم که خواسته از تنهایی در بیاد گیر آدمهای ناجوری افتاده که فقط اون رو واسه پولش میخواستن و پز دادن و بعد از یه مدت ولش کردن و رفتن.

از اعتقاداتش گفت، اینکه ادم خیلی خیلی مذهبی هستش و پایبند به اخلاقیات. و همینطور اهل ذوق و شعر وشاعری...

نمی دونم چرا، با این توضیحاتی که از خودش داد، ترس و دلهره ام از ادامه حرف زدن با او از بین رفت. از من خواست که منم از خودم بگم. یک ساعتی صحبتهای اولیه ما طول کشید، به من شماره داد و گفت به خاطر همون معلولیتی که داره، طولانی مدت نمیتونه تایپ کنم، خیلی خواهش کرد تلفن بزنم. گفت که یکسری حرفها رو باید تلفنی بزنم. من هم به شدت تحت تأثیر حرفهاش قرار گرفته بودم، قبول کردم و زنگ زدم. پشت تلفن فقط اشک میریخت و تشکر میکرد از خدا و از من. میگفت خوشحالم که پری رویاهام رو پیدا کردم و قصد و نیتم از این ارتباط فقط یک چیزه اونم ازدواج. من حسابی گیج و مبهوت بودم. زیاد تمرکز نداشتم. هنوز دو ساعت از آشناییمون نگذشته بود که اون این حرفها رو میزد. فقط گفتم همیشه اینقدر زود تصمیم میگیرید؟ شما که هنوز منو ندیدید و نشناختید؟ از شما که تحصیلکرده اید بعیده اینجور رفتارها...

خندید و گفت نه، بچه که نیستم، میدونم دارم با کی حرف میزنم. فکر میکنید چرا اینقدر اصرار داشتم صداتون رو بشنوم. هنوز زوده منو بشناسید. حق میدم بهتون ولی من یقین دارم و باور دارم که شما همونید که سالهای سال دنبالش بودم. من دنبال ظاهر و شکل و قیافتون نیستم. من شیفته ی مرام شما شده ام مریم مقدس من....

هرچی بیشتر ادامه میداد، گیج تر میشدم تا اینکه خداحافظی کردم. اون شب تا صبح خوابم نبرد. مدام به حرفها و کلن این اتفاقی که افتاده بود فکر می کردم.

صبح اومدم مدرسه، زنگ تفریح دوم بود که دیدم اس ام اس داده من تهرانم. دیشب بعد  از تماسمون،  از شیراز راه افتادم و الان رسیدم باید ببینمتون. شکه شده بودم. این همه راه رو شبانه با اون خستگی و حال نزاری که دیشب داشت به خاطر من اومده بود. یه ذره دلم لرزید اما تلنگری به خودم زدم که هییییی حواست هست؟ حواست هست که تو کی هستی؟ تو قرارهای اینترنتی؟ مریم مراقب باش..

موبایل رو خاموش کردم و رفتم سرکلاس. بعد از مدرسه گوشی رو که روشن کردم دیدم وایییییی 20 تا اس ام اس از اون..... تا خواستم بخونمشون دیدم داره زنگ میزنه، جواب دادم با عصبانیت، گفتم چه فکری در مورد من کردید، من اهل قرار مدارهای اینترنتی نیستم، دیشب رو هم فراموش کنید. که دیدم بغضش ترکید و گفت مگه من هستم؟ دیشب هم گفتم که نه وقتش رو دارم نه شرایطم ایجاب میکنه که چت کنم، من شمارو خیلی خیلی پاک و مقدس میدونم و بری از اون تصوراتی که براتون پیش اومده. من آدم رک و صریحی هستم، اومدم برای اشنایی بیشتر و خوب اگر اجازه بدید، خواستگاری...

-(خانم اکرمیان،  که تاحالا از شدت بهت، چیزی نگفته بود، سکوتش رو شکست و گفت)

: دیگه ادامه نده

دیگه ادامه نده دختر.آخه این چه کاری بود که تو کردی؟؟؟؟؟

مریم گفت خواهش میکنم اجازه بدید، حالا که گفتم تا آخرش رو بگم. خواهش میکنم زود قضاوت نکنید. همه ی حرفهامو بشنوید بعد هر چی خواستید بگید.

خانم اکرمیان آهی کشید و گفت ادامه بده...

خلاصه که از اون اصرار و از من انکار. من گفتم اگر شما تمام ویژگی های همسر آینده من رو هم داشته باشید، باز هم، من این شیوه آشنایی و ازدواج رو نمیپسندم. من دوست دارم از طریق خانواده ها آشنایی صورت بگیره و...

اون گفت من هم دقیقا همینطورم فقط به دلیل همون محدودیتهایی که تلفنی براتون گفتم، دوس دارم اول شما ظاهر من رو ببینید بعد اگر مشکلی نداشتید، من با خانواده خدمت می رسم.

حرفش به نظرم منطقی اومد. قبول کردم.آدرس هتل رو داد. وقتی رسیدم تو لابی هتل منتظرم بود. همیشه سعی کرده بودم، تو زمینه ازدواج احساسی برخورد نکنم و با عقل جلو برم اما...

باورم نمیشد با یک نگاه اینقدر به دلم بنشینه. از نگاههای اون هم معلوم بود که بیشتر از قبل، مشتاق شده. چند دقیقه ای تو سکوت مطلق گذشت، انگار هردو لال شده بودیم. تا اینکه سکوت رو شکست. از گذشتش گفت،  از خانوادش و پدر و مادر پیرش. هرچی بیشتر میگفت، اعتمادم بیشتر می شد و ملاکهای بیشتری از  همسر آینده ام رو درونش می دیدم. تا اینکه گفت، می خوام یه قضیه ای رو بگم که ازت انتظار دارم، با خودت و من صادق باشی و بدون تعارف بعد از اینکه فکر کردی جوابم رو بدی. به سختی حرف میزد، بغض گلوش رو گرفته بود و یواش با دستمال اشکهای گوشه ی چشمش رو پاک میکرد. گفتم راحت باش. قول میدم صادق باشم. گفت یادته گفتم بیست سال پیش تو یه سانحه مشکل برام پیش اومد، خوب اون اتفاق یه مقدار به دستم اسیب رسوند که بعد از چندین عمل حالا کمی روبه راه شده و خداروشکر دارمش. اما مشکل دیگه ای که به وجود اورد مربوط به بچه دار شدنم میشه که دکترها گفتند، احتمال بچه دار شدنم کمه، البته میگن نظر قطعی رو بعد از ازدواج میتونن بدن، اما ممکن هیچ موقع بچه دار نشم، ممکنم هست که شونصدتا بچه بیارم. اما در اینکه حتما باید عمل جراحی داشته باشم، هیچ کدوم اختلاف نظر ندارن.

خلاصه مریم خانوم، با اینکه خیلی می خوامتون اما دیدم خودخواهی، اگر قبل از اینکه بخواین در موردم فکری بکنید، این قضیه رو نگم. حالا من تمامم. و توپ تو زمین توست. هر کار بگی برات میکنم و منتظر جوابت می مونم....

خانم اکرمیان: خووووب، بعد حتما توام بلافاصله گفتی جواب منم مثبته؟آره؟بعد ببینم اگه بچه دار نمیشد تو چرا این حال و روزته عزیزم؟

میگم براتون

میگم

راستش بعد از اینکه خداحافظی کردیم، من مریم سابق نبودم. با تمام وجودم خوشحال بودم. انگار که گمشده ام رو پیدا کرده بودم. خودم از خودم تعجب میکردم. هی میگفتم تو که اینقدر عاشق بچه ای، چطور میتونی قیدش رو بزنی؟ باز میگفتم درسته بچه شیرینه اما زندگی با مردی که همه ی ملاکهای تورو واسه ازدواج داشته باشه شیرین تره، بعدشم خدارو چی دیدی شاید وقتی زندگی عاشقانه ی ما رو دید، بچه هم هدیه بهمون داد..

  شب شد، تو همین فکرها بودم و اینکه حالا چجوری بهش خبر بدم که اون قضیه برام مهم نیست و میتونه بیاد خواستگاری که، اس ام اس اومد " دارم میمیرم مریمم"  که جواب دادم، میتونید با خانوادم تماس بگیرید و شرایطتتون رو بگید، اگر قبول کردند، تشریف بیارید.(البته بعدن ازش خواستم که از مشکلات جسمیش چیزی به خانوادم نگه، چون قضیه ای بود که خودم راحت باهاش کنار اومدم اما ممکن بود خانوادم اجازه ندن و همینطور نحوه آشنایی را جور دیگه ای عنوان کنه)

دو روز ، گذشت که یه هو دیدم، دارم آماده میشم برای اومدن خواستگار، که البته ایندفعه خیلی با دفعه های قبل فرق میکرد. خیلی شاد بودم و احساس خوبی داشتم. یه جلسه خواستگاری خیلی خاص بود، چون ایندفعه خبری از مادر شوهر و خواهر شوهرو... نبود. و از همون اول با خود آقا دوماد روبه رو میشدم. خیلی استرس داشتم، از یه طرف همیشه از این ازدواجهای عشق و عاشقی بدم میومد و فکر میکردم، همیشه زنها بازنده ی اصلی میشن، از طرف دیگه با تمام وجودم حمید رو دوست داشتم و خدا خدا میکردم، که بابا با اون همه سختگیری که تو ازدواج من داره، نه نیاره...

جلسه ی خواستگاری به خوبی برگزار شد، حمید با زبان گرمی که داشت به راحتی تونست، خودش رو به بابا نشون بده. تو صحبتهای دونفره مان هم، تمام مدارکش را با خودش اورده بود به من نشون داد و گفت، دوست دارم تک تکشون رو ببینی و اگر لازم میدونی به پدرت هم نشون بدم، چون به هرحال محل زندگی هایمان فرق میکنه و آشناییمون خیلی سریع پیش رفته، دوست ندارم هیچ شک و شبه ای تو ذهنت از من داشته باشی....

اون شب گذشت، به معنای واقعی عاشق شده بودیم و برای رسیدن لحظه شماری میکردیم. قرار براین شد که خانواده ی او هم در جریان قرار بگیرند و جلسه ی بعدی با حضور اونها صورت بگیره. پیربودن پدر و مادر حمید، یه مقدار زیادی کارها رو سخت میکرد. با این که خیلی سخت بود ندیدنش اما گفتم تا قطعی نشدن ازدواج و نیومدن خانواده ی شما دوست ندارم که ارتباطمون ادامه داشته باشه. میدونستم خیلی براش سخته اما گفت چون تو اینطور میخوای باشه. میرم و دست پر برمیگردم.

دو هفته بیخبری خیلی سخت گذشت، لحظه ای انتظار به اندازه ی صد سال گذشت برایم. تا اینکه بالاخره دیدم، ایمیلی از او دارم. با اشتیاق تمام بازش کردم اما...

بدترین اتفاق ممکن افتاده بود. پدرش فوت کرده بود. عذر خواهی کرده بود از اینکه منتظرم گذاشته و...

بلافاصله بهش زنگ زدم ، از اونطرف فقط صدای گریه اش می آمد. میگفت تنها تر شده، و داغ پدرش یک طرف، دوری از من هم طرف دیگر. خیلی تشکر میکرد که زنگ زدم...

-خوب بگو دختر. بگو جون به لبم کردی. بعدش چی شد؟

دلم نیومد تو اون شرایط تنهاش بذارم. اس ام اس دادم که اون شرطی که گذاشتم رو نادید بگیر، حالا شرایط فرق کرده، هرموقع خواستی زنگ بزن. بعد از هفت پدرش دوباره اومد تهران. وقتی با هم بودیم از ته دل شاد بودیم و گذر زمان رو حس نمیکردیم اما همیشه بعد از رفتنش عذاب وجدانی سراغم میومد. همون فکرها و عقاید مذهبی که اذیتم میکرد. اینکه هنوز محرم نبودیم اما با هم بیرون میرفتیم و میگشتیم. رفت و آمدهای چند هفته یک بار اون ادامه داشت. اما از عذاب وجدانهای من چیزی کم نشده بود نه اونقدر قدرت داشتم که دوباره بهش بگم تا ازدواجمون رابطه به کلی قطع، نه میتونستم بیخیال افکار مزاحم ذهنم بشم. به حمید که میگفتم، می خندید و میگفت من تو این مسائل از تو سختگیرترم، تو خانوم منی خودت خبر نداری، بیخودم به این چیزها فکر نکن، کاری که نمیکنیم ما...

    سه ماهی گذشت،  تو یکی از همین اومدنهاش بود که گفت، دیدم تا سال بابام نشده که نمیتونم پیش مامانم و خواهرام حرفی از عروسی بزنم، واسه همین،  واسه راحتیمون، یه خونه نقلی مبله تهران اجاره کردم تا وقتی که میام و می خوام ببینمت، آواره ی این خیابون و اون پارک و رستوران نباشیم.

-توام قبول کردی دخترک ساده و معصوم؟

آره خوب، بیشتر از چشام بهش اعتماد داشتم. میدونستم منو برای خودم میخواد نه س ک س. چون اگر اینجور بود با موقعیتی که داشت، لازم نبود اینقدر خودش رو اذیت کنه و به زحمت بندازه. خلاصه که قبول کردم باهاش برم خونه ی نقلیشو ببینم. حس و حالم زمین تا آسمون فرق کرده بود. دیگه کاملا حس میکردم همسرش هستم. میترسیدم به گناه بیفتیم این بود که اون پیشنهاد لعنتی رو خودم بهش دادم...

-چییی؟چیییی؟ صبر کن ببینم تو بهش پیشنهاد دادی؟ چه پیشنهادی بهش دادی؟

هیچ گفتم دیگه دوست ندارم مدام با این حس عذاب وجدان کلنجار برم، میخوام دوستیمون شرعی باشه. تا من مدام فکر نکنم که دارم بین رابطه با تو و خدا یکی رو انتخاب میکنم. خسته شدم حمید. من تا قبل از آشنایی با تو با هیچ مردی هم کلام نشده بودم، چه برسه که با هم بریم و بچرخیم و حرفهای عاشقانه بهم بزنیم.

-خوب اون چی گفت؟

حسابی جا خورده بود، میگفت، از اولشم نگاهش به من زمینی نبوده و منو آسمونی  و مقدس میدونسته. واسه همین تو ذهنشم این چیزها خطور نمیکرده. اما گفت اگر خیال تو با گفتن چندتا جمله راحت میشه، قبلت. من هم قبلت رو گفتم با شرطی که روابط زناشویی بمونه برای بعد از عقد دائم. خندید و گفت هرچی تو بگی. قبلت با همه ی شرط و شروطها ی مریممم.

-خببببب پس چی شد که اینطوری شد؟

اون قبول کرد، با همه شرط و شروطها، اما شما خودتون که بهتر میدونید، چقدر سخت میشه دونفر عاشق هم باشند، پر از خواستن هم باشند و بخوان جلوی این خواستن بایستن. اینطوری شد که یه روزی از همین روزا، خودم خواستم که خانومش بشم. یه خانوم واقعی. عاشق بودم، و عاشق نمیتونه، ببینه، محبوبش خواسته ای داره و اون کاری براش نکنه. مخصوصا که از بابت بچه هم خیالم راحت بود و همیشه تو ذهنم بود باید، چندین سال دکتر دوا بکنیم تا شاید یه بچه بتونیم بیاریم...

پس هم خانومش شدی هم مامان بچه اش؟

آره

خب حالا بابای این بچه کجاست؟

دیگه سد اشک، مریم شکسته شد و های های زد زیر گریه

نمیدونم. نمیدونم کجاست. بعد از اون روز تعطیل که از صبح تا ظهر با هم بودیم، قرار شد، عصر بیاد دنبالم تا بریم   دربند، حال و هوایی عوض کنیم. اما نزدیک سه ماهه که از اون عصر لعنتی میگذره اما هیچ خبری ازش ندارم. تنها شماره ی یک موبایل همیشه خاموش سهم من شده از او. میدونم برمیگرده. میدونم. اما نمیدونم چرااا؟ نمیدونم چرا تو این موقعیت بی خبر تنهام گذاشت؟ مدام نگرانشم. میترسم اتفاق بدی براش افتاده باشه. کاش اون موقع ها که میخواست، آدرس خونه و محل کارش رو بده، بهش نمیگفتم بیخیال حالا که نمیخوام بیام تحقیقات و...

-        حالا اتفاقی که نباید افتاده، نه آدرسی داری، نه مدرکی. هرچی زوتر باید این بچه رو بندازی؟ میفهمی مریم؟ثانیه اش دیره. چرا زوتر چیزی نگفتی؟

نه نمیتونم، این همون هدیه ی خداست که شاید اگر بهمون نمیدادش کلی سرش غر میزدیم و عدالتش رو زیر سوال میبردیم. این یه  نشانه است که من بی هیچ تردیدی حمیدم بگم: قبلت تا همیشه......

_____________________________________________________________ 

نقد 1:بابک اسحاقی:
اعتراف می کنم که اولش فکر کردم داری به بیراه میری
ولی اخرش خوب بود و قابل باور
فقط یه عیب
من به شخصه برای خوندن متنهای طولانی خیلی تنبلم
درسته که توضیحات مفصل باعث باور پذیریه داستان شده
ولی از قد و قواره یه داستان کوتاه بیرون اومده
اینکه مریم هنوز به عشقش پایبنده و قضاوت در مورد حمید به خود خواننده واگذار شده هم خیلی ارزشمنده
چون آدم بین اینکه حمید یه دروغگوی بزرگه و از مریم سوء استفاده کرده و اینکه نه اونم عاشق بوده ولی اتفاقی براش افتاده مردد می مونه
البته احتمال اول خیلی بیشتره
همین قضیه بچه ادم رو به شک میندازه
اگه واقعا حمید آدم شارلاتانی بود نیاز نبود خونه اجاره کنه و یا اصلا میتونست از بچه دار شدن جلوگیری کنه
ولی اینکه اون مشکل داشته و حالا تو همون یه بار برنامه که داشتن بچه اورده هم یه خورده عجیبه
در مجموع به نظرم خوب ماجرا رو تموم کردی
و ازت ممنونم          

 

 

نقد2:آقا میلاد:

در مورد پایان بانو : خیلی طولانیش کرده بود یعنی برخلاف خط داستان اصلی که کوتاه بود و زیاد به جزئیات بها نداده بود، ایشون وارد جزئیات شده بودن
اما اون پاینبندی بازش که ادم در تصور خوب یا شارلاتان بودن "حمید" میذاشت خیلی خوب بود، البته بازم پرداخت لازم داشت

del.icio.us digg newsvine furl Y! smarking segnalo